مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

469

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

القصه ، معروف دست بر مال ملك نهاده ، بتبذير و اسراف ، صرف ميكرد و با خود مىگفت : آنچه شدنى است ، خواهد شد . از قدر برحذر نتوان بود . پس چهل روز عيش برپا بود . در روز چهل و يكم ، زفاف كرده تمامى امرا و لشگريان در پيش روى عروس ميرفتند . چون عروس را بقصرى كه از بهر معروف مهيا بود ، بردند ، معروف ، زر سرخ بر سر مردمان بپراكنيد و مالى بسيار صرف كرد . پس از آن نزد ملكه شد و مشاطگان پرده‌ها بياويختند و درها را فروبستند . معروف را در نزد عروس گذاشته ، بيرون آمدند . آنگاه معروف دست بر روى دست نهاده ، زمانى محزون بنشست و كف بر كف همىسود . ملكه پرسيد : اى خواجه ، چرا غمين هستى ؟ معروف جواب داد : چگونه غمين نباشم ؟ پدر تو مرا مشوش كرد و كار او با من بدان ماند كه كسى كشت سبز را بسوزاند . ملكه پرسيد : پدر من با تو چه كرده ؟ جواب داد : پيش از آن‌كه بارهاى من برسد ، ترا با من تزويج كرد . قصد من اين بود كه يك صد دانه گوهرهاى قيمتى به تو دهم كه تو آنها را با كنيزكان بخش كنى تا كنيزكان بگويند كه خواجه در شب زفاف ، اين گوهرها بما داده . و اين كار سبب بلندى مقام و افزونى شرف تو باشد كه من در بذل گوهرها مضايقت نداشتم ، از آن‌كه در نزد من گوهرهاى قيمتى بسيار است . ملكه گفت : غمين مباش و بدين‌سبب اندوه بر خود راه مده كه من صبر ميكنم تا بارهاى تو برسد . و اما كنيزكان را بر تو حقى نيست . و نشاط از دست مده . چون بارها بيايد ، به آن گوهرها و چيزها خواهيم رسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نود و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، معروف با دختر ملك ازدواج كرد . بامدادان ، معروف بگرمابه رفته ، حلهء ملوكانه درپوشيد و از گرمابه بيرون آمده ، در ديوان ملك بنشست . بزرگان دولت بتهنيت او برآمدند . و او در پهلوى ملك نشسته ، خازن را